اگر تمایل به تبادل لینک ( رنک 2 گوگل ) با ما دارید ابتدا ما را با نام شهید همت لینک کنید و سپس لینک خود را از قسمت ارسال پیوند های روزانه ارسال کنید تا سریعا تایید کنم ممنون .
تبلیغات اگر تمایل به تبادل لینک ( رنک 2 گوگل ) با ما دارید ابتدا ما را با نام شهید همت لینک کنید و سپس لینک خود را از قسمت ارسال پیوند های روزانه ارسال کنید تا سریعا تایید کنم ممنون .
دختر شهید حمید باکری از حامیان فتنه سبز اخیرا ضمن فرافکنی و
با ادعا به اینکه به تفسیر دیگری از وصیت نامه پدرش قائل است، به شهید همت
توهین کرده است.
به گزارش مشرق به نقل از جنبش سرخ حسینی، گفته میشود آسیه باکری در جواب
فردی که در مورد وصیت نامه پدرش مبنی بر اینکه افراد، بعد از جنگ، به 3
دسته تقسیم می شوند ادعا کرده است: " همانطور که می توان قرآن را با تفاسیر
مختلف خواند من هم از وصیت نامه پدرم تفسیر خاص خودم را قبول دارم ".
وی همچنین با انتقاد از مواضع انقلابی خانواده شهید همت در توهینی آشکار
نسبت به این شهید بزرگوار گفته است: " شهید همت آدم بی سوادی و زنش فردی با
سواد بود؛ از همان اول هم زن همت بر " همت " سر بود و از همان ابتدا اینها
به هم نمی خوردند. "
گفتنی است شهید همت همواره نسبت به تبعیت از فرامین ولی فقیه تاکید کرده است.
ما اصلاً مراسم نداشتیم. من بودم و ابراهیم و خانوادههامان. یک حلقه خریدیم به هزار تومان. ابراهیم هم یک انگشتر عقیق گرفت به قیمت صد و پنجاه تومان. *** صبح روزی که مهدی میخواست متولد شود، ابرهیم زنگ زد خانه خواهرش. از لحنش معلوم بود خیلی بیقرار است. مادرش اصرار کرد بگویم بچه دارد به دنیا میآید. گفتم: نه. ممکن است بلند شود این همه راه را بیاید، بچه هم به دنیا نیاید. آن وقت باز باید نگران برگردد. مدام میگرفت: من مطمئن باشم حالت خوب است؟ زندهای هنوز؟ بچه هم زنده است؟ گفتم: خیالت راحت همه چیز مثل قبل است. همان روز، عصر مهدی به دنیا آمد و چهار روز بعد ابراهیم آمد. بدون اینکه سراغ بچه برود، آمد پیش من گفت: تو حالت خوب است ژیلا؟ چیزی کم و کسر نداری بروم برات بخرم؟ گفتم: احوال بچه را نمیپرسی. گفت: تا خیالم از تو راحت نشود نه. *** وقتی به خانه میآمد دیگر حق نداشتم کاری انجام دهم، همه کارها را خودش میکرد. لباسها را میشست، روی در و دیوار اتاق پهن میکرد. سفره را همیشه خودش پهن میکرد. جمع میکرد تا او بود، نود و نه درصد کارهای خانه فقط با او بود. *** آنقدر مراعات مرا میکرد که حتی نمیگذاشت ساک سفرش را ببندم و بالاخره یک بار پیش آمد که ساک سفرش را من ببندم. برای اولین بار و آخرین بار. دعا گذاشتم برایش توی ساک تخمه هم خریدم که توی راه بشکند. (گرهی پلاستیکش باز نشده بود، وقتی ساکش به دستم رسید.) یک جفت جوراب هم برایش خریدم که خیلی ازش خوشش آمد. گفتم: بروم دو سه جفت دیگر بخرم؟ گفت: بگذار اینها پاره شوند بعد. (وقت خاکسپاری همین جورابها پایش بود.) تمام وسایلش را گذاشتم توی ساکش، زیپش را بستم، دادم دستش سرش را انداخت پایین گفت: قول بده ناراحت نشوی ژیلا. گفتم: چی شده مگه؟ گفت: ممکن است به این زودی نتوانم بیایم ببینمتان. *** گفت: من ازت شرمندهام ژیلا. تمام مدت زندگی مشترکمان تو یا خانهی پدر خودت بودی یا خانه پدر من. نمیخواهم بعد از من سرگردانی بکشی. به برادرم میگویم خانهی شهرضا را برایتان آماده کند. موکت کند رنگ بزند تمیزش کند که تو و بچهها بعد از من پا روی زمین یخ نگذارید، راحت باشید. راحت زندگی کنید. *** آخرین بار سهشنبه تماس گرفت ساعت چهار و نیم عصر شانزده اسفند. چند بار گفت: خیلی دلم برات تنگ شده، گفت: میخواهم ببینمتان. اگر شد که بیست و چهار ساعته میآیم میبینمتان و برمیگردم. اگر نشد یکی را میفرستم بیاید دنبالتان. میآیید اهواز اگر بفرستم؟ سختت نیست با دو تا بچه. و من با خوشحالی گفتم: «با تمام سختیهایش به دیدن تو میارزد. یک هفته گذشت اما نه ابراهیم تماس گرفت و نه آمد. *** ساعت 2 بعدازظهر اخبار اعلام کرد، فرمانده لشکر حضرت رسول (ص) شهید شد. من داخل مینیبوس بودم. آبروداری را گذاشتم کنار، از ته دل جیغ کشیدم. جلو مسافرهایی که نمیدانستند چی شده. سرم سنگین شده بود از جیغهایی که میزدم. *** دلم میخواست ببینمش. کشو را آرامآرام باز کردند. اما آن ابراهیم همیشگی نبود چشمهای همیشه قشنگش نبود. خندهاش نبود. اصلا! سری نبود. همیشه شوخی میکردم میگفتم: «اگر بدون ما بروی گوشهایت را میبرم میگذارم کف دستت. خیلی ازش بدم آمد. گفتم: تو مریضی ماها را نمیتوانستی ببینی. ابراهیم چطور دلت آمد بیاییم این جا چشمهایت را نبینم. خندههایت را نبینم. سر و صورت همیشه خاکیت را نبینم. حرفهایت را نشنوم. *** روزهای آخر یکبار به من گفت: دلم خیلی برایت تنگ میشود ژیلا، اگر بروم، اگر تنها بروم، و با این کلامش آتش به جانم زد.
«در هفدهم مهرماه ۱۳۶۰ با عنایت خدای منان و همکاری بی دریغ سپاه نیرومند مریوان، پاکسازی منطقه «اورمان» با هفت روستای محروم آن به انجام رسید و به خواست خداوند و امدادهای غیبی، «حزب رزگاری» به کلی از بین رفت. حدود ۳۰۰ تن از خودباختگان سیه بخت، تسلیم قوای اسلام گردیدند. یک صد تن به هلاکت رسیدند و بیش از ۶۰۰ قبضه اسلحه به دست سپاهیان توانمند اسلام به غنیمت گرفته شد.
این پیروزی و دشمن سوزی، در عملیات بزرگ و بالنده محمد رسول الله (ص) و با رمز «لا اله الا الله» به دست آمد.
در مبارزات بی امان یک ساله، ۳۶۲ نفر از فریب خوردگان «دمکرات، کومله، فدایی و رزگاری» با همه ی سلاح های مخرب و آتشین خود تسلیم سپاه پاوه شدند و امان نامه دریافت نمودند.
همزمان با تسیلم شدن آنان، ۴۴ سرباز و درجه دار عراقی نیز به آغوش پر مهر اسلام پناهنده شده و به تهران انتقال یافتند.
منطقه پاوه و نوسود به جهنمی هستی سوز برای اشرار خدا نشناس تبدیل گشت، قدرت و تحرک آن ناپاکان دیو سیرت رو به اضمحلال و نابودی گذاشت، بطوری که تسلیم و فرار را تنها راه نجات خود یافتند. در اندک مدتی آن منطقه آشوبخیز و ناامن که میدان تکتازی اشرار شده بود به یک سرزمین امن تبدیل گردید.»








طلائیه بودیم. دمدمهای صبح، بچههایی كه رفته بودند جلو، مجبور شده بودند عقبنشینی كنند. زمین و زمان میلرزید. اصلاً حس میكردی توی این دنیا نیستی، اینقدر كه شدت آتش زیاد بود. بیسیم به دست، بالای خاكریز ایستاده بود. داشت با فرماندهِ گردان صحبت میكرد. میخواست برگشتِ بچهها با كمترین تلفات باشد. ما اونطرف خاكریز پناه گرفته بودیم. با هر صدا دلم هری میریخت پایین. میگفتم الآن موج حاجی را میگیرد. خودم را انداختم روی حاجی و با هم غلت خوردیم تا پایین خاكریز. نفسش بند آمده بود، ولی چیزی نگفت. آرام بلند شد و دوباره رفت سر كارش.
برای سركشی به بچهها آمد توی سنگر. میدانستم چند روز است چیزی نخورده. آنقدر ضعیف شده بود كه وقتی كنار سنگر میایستاد، پاهاش میلرزید. وقتی داشت میرفت، گفتم «حاجی جون! بیا یه چیزی بخور.» بیاعتنا نگاهم كرد و گفت «خدا رزق دنیا رو روی من بسته. من دیگه از دنیا سهم غذا ندارم.» و از سنگر رفت بیرون.
- آقا مرتضی! یه نفر رو بفرست خط، ببینیم چه خبره. هركس میرفت، دیگه برنمیگشت. همان سهراهی كه الآن میگویند سهراهی همت. خیلی كم میشد بچهها بروند و سالم برگردند. آقا مرتضی سرش را پایین انداخت و گفت «دیگه كسی رو ندارم بفرستم، شرمنده.» حاجی بلند شد و گفت «مثل این كه خدا طلبیده.» و با میرافضلی سوار موتور شدند كه بروند خط. عراق داشت جلو میآمد. زجاجی شهید شده بود و كریمی توی خط بود. بچهها از شدت عطش، قمقمهها را میزدند لب هور، جایی كه جنازه افتاده بود، و از همان استفاده میكردند. روی یك تكه از پلهایی كه آنجا افتاده بود سوار شد. هفت هشت تا از قمقمههای بچهها دستش بود. با دست آب را كنار میزد و میرفت جلو؛ وسط آب، زیر آتش. آنجا آب زلالتر بود. قمقمهها را یكی یكی پر كرد و برگشت.
از موتور پریدیم پایین. جنازه را از وسط راه برداشتیم كه له نشود. بادگیر آبی و شلوار پلنگی پوشیده بود. چثهی ریزی داشت، ولی مشخص نبود كی است. صورتش رفته بود. قرارگاه وضعیت عادی نداشت. آدم دلش شور میافتاد. چادر سفید وسطِ سنگر را زدم كنار. حاجی آنجا هم نبود. یكی از بچهها من را كشید طرف خودش و یواشكی گفت «از حاجی خبر داری؟ میگن شهید شده.» نه! امكان نداشت. خودم یك ساعت پیش باهاش حرف زده بودم. یكدفعه برق از چشمم پرید. به پناهنده نگاه كردم. پریدیم پشت سنگر كه راه آمده را برگردیم. جنازه نبود. ولی ردِ خونِ تازه تا یك جایی روی زمین كشیده شده بود. گفتند «بروید معراج! شاید نشانی پیدا كردید.» بادگیر آبی و شلوار پلنگی. زیپ بادگیر را باز كردم؛ عرقگیر قهوهای و چراغ قوه. قبل از عملیات دیده بودم مسئول تداركات آنها را داد به حاجی. دیگر هیچ شكی نداشتم. هوا سنگین بود. هیچكس خودش نبود. حاجی پشت آمبولانس بود و فرماندهها و بسیجیها دنبال او. حیفم آمد دوكوهه برای بار آخر، حاجی را نبیند. ساختمانها قد كشیده بودند به احترام او. وقتی برمیگشتیم، هرچه دورتر میشدیم، میدیدم كوتاهتر میشوند. انگار آنها هم تاب نمیآورند.
قسمتی از سخنرانی حاج همت بعد از عملیات والفجر 4 (حدود 4 ماه قبل از شهادت)
...
خیلی از عزیزان را نیز در این عملیات از دست دادیم. خیلی از بچه های گمنام، شریف و به قول فرمانده دلاور تیپ عمارِ لشکرِ ما، شهید اکبر حاجی پور، "دریا دل" که گمنام به شهادت رسیدند. آنان خیلی عظمت داشتند. فقط خدا عظمت آنها را می داند ... برادرمان حاجی پور، فرمانده تیپ یک عمار، برادر مهدی خندان معاون این تیپ و حاج عباس ورامینی مسئول ستاد لشکر، برادرمان نظام آبادی معاون گردان حمزه که از بچه های خوب بسیج بودند و برادر ابراهیم معصومی فرمانده گردان کمیل و برادر میر حمید موسوی معاون گردان مسلم بن عقیل و شهدای بسیج که همه شان سردار بودند و به فیض شهادت نائل آمدند. ما چاره ای نداریم جز اینکه مرد باشیم و راه این شهداء را ادامه دهیم.
...
در روایت است اگر شما در جنگ شرکت کردید و برای شهادت رفتید، اگر شهید هم نشدید، اجر شهید را دارید. مواظب باشید این اجر را از بین نبرید. شما مثل شهیدِ زنده اید. ان شاءالله بتوانید راه شهدا را محکم و پر قدرت ادامه دهید.

ما باید ثابت قدم باشیم. خدا شاهد است این صحنه هایی که دارد از مقابل چشمان ما می گذرد، کمتر از صحنه های صدر اسلام نیست. در صدر اسلام، آقا ابا عبدالله (ع) ۷۲ تن یار داشت. همه اش ۷۲ تن بودند که می روند شهید میشوند. الان چیز دیگری دارد اتفاق می افتد. صحنه ای از بچه های تخریب لشکر برایتان تعریف کنم. در مرحله دوم رسیدند به سیم خاردار. یکی در گردان مالک روی سیم خاردار می خوابد و می گوید:" پایتان را روی من بگذارید و رد شوید. بچه های بسیج پا بروی پشتش می گذارند و می گذرند. او روی سیم خاردار می میرد. یک مین زیر شکمش منفجر می شود و شهیدش می کند.
کسی این قدر عاشق؟ مگر عشق بدون شناخت می شود؟ عشق بدون شناخت معنا ندارد. در ارتش های دنیا، نیرو هایی که عشقِ بدون شناخت دارند، می آیند و کُپ می کنند. از جایشان تکان نمی خورند. از گلوله می ترسند. این شناخت می خواهد که یکی روی مین بخوابد. سینه اش را بگذارد روی سیم خاردار تا دیگران از روی بدن او رد شوند. شوخی نیست. تا درک نباشد، نیت ها پاک نمی شود.
و اما در مورد حرکت به سمت تهران. تا آنجایی که در توان لشکر بود، آسایش و رفاه برای شما فراهم شده، ولی یک انتظار داریم. به عنوان یک برادر کوچکتر خواهش می کنم برای دیدن خانواده شهدا به منازل این عزیزان بروید و به آنها سرکشی کنید. ان شاءالله راهی تهران که شدید، برای روز هجدهم آذر ۶۲ در نماز جمعه دانشگاه تهران حضور پیدا کنید. دعا برای سلامتی امام عزیز هم فراموش نشود. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

عمده نیرو های رزمنده لشكر 27 محمد رسول الله (ص) طی عملیات خیبر، در محور " طلائیه " مستقر شده بودند. از رده های بالا ، دستور دادند یكی دو گردان لشكر 27 را به جزیره جنوبی مجنون بفرستیم. چند روز بعد از اینكه گردان های " مالك اشتر " و " حبیب بن مظاهر " به جزیره جنوبی اعزام شدند، قرار شد برای بررسی موقعیت نیروها، در معیت " حاج همت "، فرمانده لشكر 27، برویم آنجا. با رسیدن به جزیره جنوبی، ابتدا رفتیم پیش بچه های دو گردان مالك و حبیب.
بچه بسیجی ها به محض مشاهده حاجی، از خوشحالی كم مانده بود بال در آورند. فوج فوج به سمت او هجوم بردند و دست و صورتش را میبوسیدند. با هزار مكافات توانستیم آنها را كمی آرام كنیم تا حاجی بتواند برایشان صحبت كند. حاج همت مثل همیشه با آن شور و دلربایی اش قدری برای بسیجی ها حرف زد، از دستاورد های عملیات گفت و اینكه چرا بایستی بچه ها سختی ها را تحمل كنند. خیلی مختصر و مفید آنها را توجیه كرد. با كلماتی كه فقط مختص خودش بود و خوب میدانست چطور و در كدام لحظه میتواند با گفتن شان، حساس ترین تار شعور و عواطف رزمنده ها را مرتعش كند و آن ها را به هیجان بیاورد.

با یك لحن محكم و پر صلابت گفت:
" برادران رزمنده، بسیجیان با ایمان! درود به این چهره های غبار گرفتهتان، درود به اراده و شرف شما دریادلان، جنگ سخت است، سختی دارد، شهادت دارد، زخمی شدن و قطعی دست و پا دارد، اسیر شدن دارد، مفقودالاثر شدن دارد، اینها را همه ما میدانیم. اما ای عزیزان؛ ما نباید گول ظاهر این چیز ها را بخوریم، نبایستی فراموش كنیم با چه هدفی توی این راه قدم گذاشه ایم. ما برای جهاد در راه خدا و اطاعت از اوامر امام مان به جبهه آمدیم. تا وقتی نیتمان خالص باشد، هر قدمی كه در این راه برداریم، اجر این قدم در پیش خدا محفوظ میماند. امام عزیزمان دستور داده اند جزایر را بایستی حفظ كنیم. ما دیگر چاره ای نداریم، مگر اینكه به یكی از این دو شق تن بدهیم ؛ یا اینكه از خودمان ضعف نشان بدهیم، پرچم سفید ذلت و تسلیم به دست بگیریم و كاری كنیم كه حرف اماممان بر زمین بماند، و یا اینكه تا آخرین نفس، مردانه بمانیم و بجنگیم و شهید بشویم و با عزت از این امتحان سخت بیرون بیاییم. حالا، بسیجی ها! شما به من بگویید، چه كنیم؟ تسلیم شویم یا تا آخرین نفس بجنگیم؟!"
خدا گواه است تا حرف همت به اینجا رسید، بسیجی ها شیون كنان فریاد زدند : " میجنگیم، میمیریم، سازش نمیپذیریم "!
بعد هم دسته جمعی هجوم بردند به سمت حاجی و شروع كردند با چشم هایی گریان، بوسیدن سر و صورت همت. با چه مصیبتی توانستیم حاجی را از آنجا خارج كنیم، بماند. بعد با هم راهی شدیم تا برویم به قرارگاه موقت عملیاتی؛ جایی كه محل تجمع فرماندهان لشكر های عمل كننده سپاه در جزیره بود. محل این قرارگاه، شبیه به آلونك هایی بود كه در باغ ها میسازند. اتاقك هایی خشت و گلی و كوچك، كه هیچ استحكامی نداشتند و بچه های سپاه، از سر ناچاری آنجا را بعنوان قرارگاه موقت عملیاتی انتخاب كرده بودند. چون تازه وارد جزایر مجنون شده بودیم، هنوز از دل مرداب ها، جاده تداركاتی احداث نشده بود تا بشود ماشین آلات سنگین مهندسی رزمی را به این دست آب بیاوریم و یك قرارگاه مستحكم ومناسب برای استقرار فرماندهان در آنجا بسازیم.

این آلونك های خشت و گلی هم از قبل در آنجا قرار داشت. نیرو های دشمن كه حتی خوابش را هم نمی دیدند كه ما یك روز به عمق جزایر مجنون دسترسی پیدا كنیم، آنها را ساخته بودند و حالا، بچه های ما داشتند از سر اجبار، از این آلونك ها به عنوان سنگر فرماندهی خط مقدم استفاده میكردند.
موقعی كه با " همت " به قرارگاه موصوف رسیدیم، فرماندهان بقیه لشكر ها هم در آنجا حضور داشتند. به محض ورود، حاجی خیلی گرم و خودمانی با همه حضار سلام و علیك و دیده بوسی كرد و بعد رفت پیش برادرمان " احمد كاظمی "؛ فرمانده لشكر 8 نجف، كنار یكی از آلونك ها نشست و با همان لحن شیرین خودش گفت : " خب احمد، نظرت چیه؟ اینجا چی كم داریم؟ فكر میكنی اگه بخواهیم این بعثی های شاخ شكستهرو از باقی مونده جزیره جنوبی بیندازیم بیرون، چقدر نیرو لازم داریم ؟! "
حاجی همینطور پر انرژی و خندان، مشغول صحبت با احمد كاظمی بود و حضار؛ ناباور و متحیر، به او خیره شده بودند. چنان با روحیه بالایی داشت با كاظمی صحبت میكرد كه هركس از حال و روز ما خبر نداشت، خیال میكرد "حاج همت" هیچی نباشد، 15 گردان رزمنده تازه نفس حاضر و قبراق برای ادامه عملیات در اختیار دارد.

این در حالی بود كه من خوب میدانستم عمده نیروهای رزمنده لشكر 27 در منطقه طلائیه به شدت با دشمن درگیر بودند و در آن موقعیت وخیم، حاجی بجز همان دوگردانی كه چند روز قبل به جزیره جنوبی فرستاده بود، حتی یك نیروی قادر به رزم در اختیار نداشت. تازه، گردان هایی را هم كه در طلائیه به كار گرفته بودیم، همگی ضربه خورده بودند و برای بازسازی این گردان ها و رساندنشان به سطح استاندارد رزمی سابق و انتقالشان به جزیره برای ادامه عملیات، به زمان زیادی نیاز داشتیم. در حالی كه میدانستیم از بابت وقت، به سختی در تنگنا قرارداریم. با این همه، حاج همت خیلی قرص و قوی داشت با كاظمی حرف میزد. یادش بخیر، شهید عزیزمان " مهدی زین الدین " فرمانده لشكر 17 علی بن ابیطالب(ع) كه كنار من نشسته بود، با یك لبخند قشنگی داشت به حاج همت نگاه میكرد.وقتی زیر گوشی، قضیه نداشتن نیروی خودمان را به او گفتم، با تبسم به بنده گفت : " خدا به همت خیر بده، با وجود اینكه عمده نیروهاش تو طلائیه درگیرند و دستش خالیه، ولی باز هم به فكر ماست و اومده ببینه به چه طریقی میتونه دشمن رو از این منطقه بیرون كنه! ".
در همین موقع بیسیم زدند - از رده های بالا – احمد كاظمی گوشی را برداشت. میخواستند بدانند وضعیت از چه قرار است. كاظمی، همان طور كه گوشی بیسیم دستش بود، و یك نگاه امیدواری به حاج همت داشت، در جواب با لبخند گفت : " وضعیت ما خوبه، همین كه همت با ماست، مشكلی نداریم! ".
... در هنگامه ای كه رزمنده های لشكر 27 محمد رسول الله (ص) در بخش مركزی جزیره جنوبی مجنون موضع گرفته بودند، دشمن با تمام توان توپخانه سنگین و كاتیوشا و خمپاره اش، این جزیره را یكپارچه و بی وقفه میكوبید. طبق برآوردی كه رده های بالا انجام داده بودند، فقط ظرف سه شبانه روز، دشمن بیشتر از یك میلیون و سیصد و پنجاه هزار گلوله توپ و خمپاره و كاتیوشا روی سر نیرو های ایرانی ریخته بود. حتی یك لحظه نبود كه جزیره آرام باشد. تكه به تكه خاك جزیره از زمین و آسمان كوبیده میشد و بچه رزمنده ها، شدید ترین فشار ها را آنجا تحمل میكردند. در گیرو دار بیرون زدن دشمن از جزیره و تلاش برای حفظ آن بودیم كه گلوله ای كنارم منفجر شد و از ناحیه جلو و عقب سر، تركش خوردم. طوری كه مجبور شدم سرم را باندپیچی كنم.
با اینكه اثر زخم و خون در بالای پیشانیام مشخص بود، ولی خوشبختانه وضعیت جسمیام به شكلی بود كه سر پا بودم و میتوانستم به كارم ادامه بدهم. بچه ها توی خط مستقر بودند. لازم بود برای ارائه گزارش آخرین وضعیت نیرو ها بروم پیش حاج همت، تا با او در باره روال كار آینده خط پدافندی خودمان مشورت كنم و بدانم قرار است مراحل بعدی عملیات را از كجا ادامه بدهیم.
فراموش نمیكنم، به محض اینكه حاج همت مرا دید، مجال صحبت به من نداد و با اشاره به باندپیچی سرم، خیلی نگران پرسید : " سرت چی شده سعید ؟! "
گفتم : " چیزی نشده حاجی، فقط یه خراش كوچیك برداشته، واسه این اونو با باند بستم تا روش خاك نشینه و چرك نكنه، چیز مهمی نیست ".
خیلی ناراحت شد و گفت : " نگو چیزی نیست! ... مواظب خودت باش تا آسیبی بهت نرسه ".
گفتم : " این چه حرفیه حاجی ؟ خودت بارها گفتی ما اصلمان بر شهادته ". با اخم گفت : " حالا حرف خودم رو بهم میگی؟!... بله، اصل بر شهادته، اما تا لحظه شهادت، مكلفایم حفظ جان خودمون رو جدی بگیریم! ".
من كه انتظار شنیدن چنین صحبتی را از او نداشتم، دیگر چیزی نگفتم. خیلی فشرده گزارشام را دادم، با هم مشورت كردیم و دوباره روانه خط شدم.توی راه تمام فكر و ذكرم معطوف به حرف های حاج همت بود.با خودم میگفتم، حرف های حاجی بی حكمت نیست، درست است كه از زمین و هوا دشمن دارد جزیره را میكوبد و در هر گوشه جزیره شهیدی به خاك افتاده و تعداد بچه های مجروح ما هم كم نیست، ولی در این وضعیت دشوار جنگ، كه امكان جایگزینی حتی یك كادر عملیاتی وجود ندارد، آن قدر بحث ضرورت " حفظ جان تا لحظه شهادت " برای همت جدی شده كه با وجود سر نترسی كه دارد و خودش مدام زیر آتش شدید دشمن رفت و آمد میكند، به من گوشزد میكند مواظب خودم باشم، تا آسیبی نبینم و بتوانم در میدان جهاد سر پا باشم، تا بهتر با دشمن مقابله كنم.
... روز هفدهم اسفند، در اوج درگیری ما با دشمن در جزیره مجنون، حوالی بعد از ظهر بود كه دیدم میگویند بی سیم تو را میخواهد. گوشی را كه به دستم گرفتم، صدای حاج همت را شنیدم كه گفت : " سعید، در قسمت شرقی جزیره جنوبی، از طرف این شاخ شكسته ها، دارند بچه های ما را اذیت میكنند... من به عقب میرم تا برای كمك به این بچه ها، از بقیه لشكر ها قدری نیرو جور كنم و بیارم جلو ".

گفتم : " مفهوم شد حاجی، اجازه میدی من هم با شما بیام؟ ".
گفت : " نه عزیزم، شما چون نسبت به موقعیت منطقه توجیه هستی، همین جا باش تا خط رو تحویل بچه های لشكر امام حسین(ع) بدی و كمكشان كنی. هر وقت كارت تموم شد، بیا به همون سنگر... – منظور حاجی از اصطلاح "همون سنگر"، قرارگاه تاكتیكی حاج قاسم سلیمانی بود- ... بعد بیا اونجا؛ من هم غروب میام همون جا، تا با هم صحبت كنیم ".
گفتم : " باشه مفهوم شد، تمام ".
برگشتم پیش بچه هایمان در خط و كنارشان ماندم. دشمن كه وحشت از دست دادن جزایر خواب از چشم هایش ربوده بود، حتی برای یك لحظه، دست از گلوله باران جزایر بر نمیداشت. ما هم در داخل سنگر ها و كانال های نفررویی كه به تازگی حفر شده بود، پناه گرفته بودیم و از خطمان دفاع میكردیم. چند ساعتی گذشت. از طریق بی سیم با قرارگاه تماس گرفتم و پرسیدم : حاجی آمده یا نه ؟!
گفتند : " نه، هنوز برنگشته! ".
مدتی بعد، از نو تماس گرفتم و سراغش را گرفتم. جواب دادند : " نه خبری نیست! " دیگر دلشوره رهایم نكرد. طاقت نیاوردم. خط را سپردم دست تعدادی از بچه ها، آمدم كمی عقبتر و با یك جیپ 106 كه عازم عقب بود، راهی شدم به سمت سنگری كه محل قرارم با حاج همت بود. وارد سنگر كه شدم، دیدم حاجی نیست. از برادرمان حاج "قاسم سلیمانی"؛ فرمانده لشكر 41 ثارالله پرسیدم حاج همت كجاست؟
ایشان گفت : " رفته قرارگاه لشكر 27 و هنوز برنگشته ".
قرارگاه تاكتیكی ما در ضلع شرقی جزیره بود. گفتم : " ولی حاجی به من گفته بود برمیگرده اینجا، چون با من كار داره ".
حاج قاسم گفت : " هنوز كه نیومده، ولی مرا هم نگران كردی، الان یه وسیله به شما میدم، برو به قرارگاه تاكتیكی لشكرتون، احتمال داره اینجا نیاد ".
با یكی از پیك های فرمانده لشكر ثارالله، سوار بر یك موتور تریل، رفتم سمت قرارگاه تاكتیكی لشكر 27 در ضلع شرقی جزیره. آنجا كه رسیدیم، ]شهید[ حاج عباس كریمی را دیدم.
به او گفتم : " عباس، حاج همت اینجا بوده انگار، ولی اصلا برنگشته پیش حاج قاسم ".
عباس با تعجب گفت : " معلومه چی میگی؟! حاجی اصلا اینجا نیومده برادر من! " این را كه گفت، دفعتا سراپای بدنم به لرزه افتاد و بی اختیار سست شدم. فهمیدم قطعا بایستی بین راه برای همت اتفاقی افتاده باشد.
عباس ادامه داد : " ... حاجی اینجا نیومده، ولی با قرارگاه مركزی كه تماس گرفتم، گفتند حاجی اونجا نیست و شما هم دیگه در بخش مركزی جزیره مسئولیتی ندارید، گفتند گردان لشكرتان همونجا باشه، ما خودمون لشكر امام حسین(ع) رو میفرستیم بیاد اونجا و خط رو از گردان شما تحویل بگیره ".
عباس كه حرفش تمام شد، خودم گوشی بی سیم را برداشتم، با قرارگاه تماس گرفتم و گفتم : " پس لا اقل بگذارید ما بریم گردان رو عوض كنیم و برگردیم به اینجا ".
از آن سر خط جواب دادند : " نه، شما از این طرف نرید. شما از منطقه شرقی جزیره تكان نخورید و به آن طرف نرید ".
یك حس باطنی به من میگفت حتما خبری شده و مركز نمیخواهد كه ما بفهمیم. روی پیشانی ام عرق سردی نشسته بود. همین طور كه گوشی بی سیم توی دستم بود، نشستم زمین و گفتم : " بسیار خوب، حالا حاج همت كجاست؟ ".
جواب آمد : " فرماندهی جنگ اونو خواسته، رفته اون دست آب ".
رو كردم به شهید كریمی و گفتم : " عباس، بهت گفته باشم؛ یا حاجی شهید شده، یا به احتمال خیلی ضعیف، زخمی شده ".
او گفت : " روی چه حسابی این حرف رو میزنی تو؟! " گفتم : "اگه حاجی میخواست بره اون دست آب، لشكر رو كه همین جوری بدون مسئولیت رها نمیكرد، حتما یا با تو در اینجا، یا با من در خط تماس میگرفت و سر بسته خبر میداد كه میخواد به اون طرف آب بره ".
عباس هم نگران بود. منتها چون بی سیم چی ها كنار ما دو نفر نشسته بودند، صلاح نبود بیشتر از این درباره دل نگرانیمان جلوی آنها صحبت كنیم.آخر اگر این خبر شایع میشد كه حاجی شهید شده، بر روحیه بچه های لشكر تاثیر منفی و ناگواری به جا میگذاشت.چون او به شدت مورد علاقه بسیجی ها بود و برای آنها، باور كردن نبودن همت خیلی، خیلی دشوار به نظر میرسید.
چشم كه بر هم زدیم، غروب شد و دقایقی بعد، روز كوتاه زمستانی هفدهم اسفند، جایاش را با شبی به سیاهی دوزخ عوض كرد. آن شب، حتی یك لحظه هم از یاد همت غافل نبودم. مدام لحظات خوش بودن با او، در نظرم تداعی میشد. خصوصا آن لحظه ای كه از طلائیه به جزیره جنوبی آمدیم، آن سخنرانی زیبا و بی تكلف حاجی برای بچه های بسیجی لشكر، بیرون كشیدن او از چنگ بسیجی ها، ورودمان به سنگر فرماندهان لشكر های سپاه و شلوغ بازی های رایج حاجی، رجزخوانی های روح بخش او، بگو بخندش با احمد كاظمی لبخند های زین الدین در واكنش به شیرین زبانی های حاجی و بعد، آن پاسخ سرشار از روحیه احمد كاظمی به رده های بالا، پای بی سیم و در حالی كه نیم نگاهی به حاجی داشت و گفته بود : " همین كه همت با ماست، مشكلی نداریم! ".
شب وحشتناكی بر من گذشت. به هر مشقتی كه بود، صبر كردیم تا صبح. دیگر برایمان یقین حاصل شد كه حتما برای او اتفاقی افتاده. بعد از نماز صبح عباس كریمی گفت : " سعید، تو همین جا بمون، من میرم یه سر قرارگاه نجف، ببینم موضوع از چه قراره! ".
رفت و اصلا نفهمیدم چقدر گذشت، كه برگشت؛ با چشم هایی مثل دو كاسه خون، خیس از اشك. عباس، عباس همیشگی نبود. به زحمت لب بازكرد و گفت : " همت و یك نفر دیگر، سوار بر موتور، سمت "پد" میرفتند كه تانك بعثی آن ها را هدف تیر مستقیم قرار داد و شهید شدند ".
در حالی كه كنار آمدن با این باور كه دیگر او را نمیبینم، برایم محال به نظر میرسد، كم كم دستخوش دلهره دیگری شدم؛ این واقعه را چطور میبایست برای بچه رزمنده های لشكر مطرح میكردم؟! طوری كه خبرش، روحیه لطیف آنها را تضعیف نكند.
... هنوز هم باور نبودن همت برایم سخت است، بدجوری ما را چشم براه خودش گذاشت، ... و رفت.
وصیت نامه شهید حاج ابراهیم همت
به نام خدا
نامی که هرگز از وجودم دور نیست وپیوسته با یادش ، آرزوی وصالش را در سر داشتم .
سلام بر حسین (ع) سالار شهیدان ، اسوه و اسطوره ی بشریت.
مادرگرامی و همسر مهربانم ، پدر وبرادران عزیزم
درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید، چقدر شما ها صبورید ، خودتان می دانید که من چقدر به شهیدان عشق می ورزیدم ، غنچه هایی که(کبوترانی که)همیشه در حال پرواز به سوی ملکوت اعلایند. الگو اسوه هایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن (بقا و حیات ابدی).و نزدیکی با خدا،چرا که «ان الله اشتری من المؤمنین».
من نیز در پوست خود نمی گنجم ، گمشده ای دارم وخویشتن را در قفس محبوس می بینم و می خواهم از قفس به در آیم ، سیمهای خاردار مانعند ، من از دنیای ظاهر فریب مادیات وهمه آنچه که از خدا باز می دارد متنفرم (هوای نفس شیطان درون وخالص نشدن)در طول جنگ برادرانی که در عملیات شهید می شدند ، از قبل سیمایشان روحانی و نورانی می شد وهر بی طرفی احساس می کرد که نوبت شهادت آن برادر فرا رسیده است .
عزیزانم! این بار دوم است که وصیت نامه می نویسم ، ولی لیاقت ندارم و معلوم است که هنوز در بند اسارتم ، هنوز خالص نشده ام وآلوده ام.
از شروع انقلاب در این راه افتادم وپس از پیروزی انقلاب نیز سپاه را پناهگاه خوبی برای مبارزه یافتم ، ابتدا در گیری با ضد انقلاب و خوانین در منطقه ی « شهرضا» (قسمه ) وسمیرم، سپس شرکت در « خوزستان» و جریان گروهکها در خرمشهر پس ازآن سفر به سیستان وبلوچستان (چابهار وکنارک) وبعداَ حرکت به طرف «کردستان» . دقیقاَ دو سال در «کردستان » هستم.مثل این که دیگر جنگ با من عجین شده است.
خداوند تا کنون لطف زیادی به این سرپا گنه کرده وتوفیق مبارزه در راهش را نصیبم کرده است.
اکنون می روم با دنیایی انتطار ، انتظار وصال و رسیدن به معشوق،ای عزیزان من توجه کنید :
1- اگر خداوند فرزندی نصیبم کرد ؛ با اینکه نتوانستم در طول دورانی که همسرانتخاب کردم حتی یک هفته خانه باشم ، دلم می خواهد او را علی وار تربیت کنید. همسرم انسان فوق العاده ای است او صبور است و به زینب عشق می ورزد ، او از تر بیت کردن صحیح فرزندم لذت خواهد برد ، چون راهش را پیدا کرده است ، اگر پسر به دنیا آورد اسم او را «مهدی» واگر دختر به دنیا آورد اسم او را «مریم» بگذارید چون همسرم از این اسم خوشش می آید .
2- «امام» مظهر صفا و پاکی و خلوص ودریایی از معرفت است وفرامین او را مو به مو اجرا کنید ،تا خداوند از شما راضی باشد زیرا او ولی فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد .
3- هر چه پول دارم ، اول بدهی مکه مرا به پیگیری سپاه تهران (ستاد مرکزی) بدهید وبقیه را همسرم هر طور خواست خرج کند .
4- ملت ما ، ملت معجزه گر قرآن ، است ومن سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است ،تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی (عج) وصل نماید ودر این تلاش پیگیر مسلماَ نصر خدا شامل حال مؤمنین است .
5- از مادرم وهمه ی فامیل وهمسرم ؛ اگر به خاطر من بی تابی کنند راضی نیستم ،مرا به خدا بسپارید و صبور و شجاع باشید.
زندگی نامه شهید حاج ابراهیم همت
دردوازدهم فروردین سال 1334، در خطة ذوق پرور اصفهان، در شهر قمشه، فرزندی مبارک از مادرزاده شد که مایه افتخار و سربلندی دیار خود شد.
ابراهیم، قبل از اینکه چشم به جهان هستی بگشاید، آنگاه که جنینی ناتوان در رحم مادر بود، به همراه پدر و مادر و خانوادهاش راهی سرزمین خون و شهادت -کربلای معلی- شد. او در کربلای حسینی، با تنفس مادر، بوی خون و شهادت را استشمام کرد و تربت مطهر حضرت اباعبداللهالحسین(ع) جان و روانش را عاشورایی کرد. آزادگی، حریت، شهامت، شجاعت، تسلیم، رضا، ادب و معصومیت تحفههایی بود که در آن سرزمین الهی در وجود او شکوفه کرد.
محمدابراهیم در سایه محبتهای پدر و مادر پاکدامن، وارسته و مهربانش دوران کودکی را سپری کرد. این دوران نیز همانند زندگی بسیاری از کودکان هم سن و سال او طبیعی گذشت.
مادرش میگوید که ابراهیم در پنج سالگی به نماز ایستاد و به مسجد رفت و پدرش به یاد میآورد وقتی به سن ده سالگی رسید، سوره مبارکه یس و تعدادی از سورههای قرآن را فراگرفته بود.
با رسیدن به سن هفت سالگی وارد مدرسه شد. در دوران تحصیل از هوش و استعداد فوقالعادهای برخوردار بود، به طوری که توجه همه را به خود جلب میکرد.
ابراهیم از همان سنین کودکی و هنگام فراغت از تحصیل، به ویژه در تعطیلات تابستان، با کار و تلاش فراوان مخارج تحصیل خود را به دست میآورد و از این راه به خانواده زحمتکش خود نیز کمک میکرد. او با شور و نشاط و محبتی که داشت، به محیط گرم خانواده صفا و صمیمیت دو چندان میبخشید.
پس از اتمام دوران ابتدایی و راهنمایی، وارد مقطع دبیرستان شد. او در دوران تحصیلات متوسطه اشتیاق فراوانی به رشته داروسازی نشان میداد. گرچه وضع مالی پدرش در آن حد نبود که بتواند برای فرزند علاقهمندش بعضی لوازم پزشکی را تهیه کند، با این حال از آنچه برایش مقدور بود، دریغ نمیورزید. خود ابراهیم نیز با مبلغ اندکی که از کار در مزرعه یا جای دیگر به دست میآورد، توانسته بود بخشی از امکانات مورد نیازش را فراهم کند.
در سال 1352 دیپلم گرفت و در کنکور سراسری شرکت کرد. خانوادهاش آرزو داشتند نامش را در لیست پذیرفتهشدگان دانشگاه ببینند ولی چنین نبود. وقت اعلام نتایج، اسم ابراهیم در صدر اسامی ذخیرهها قرار داشت. پس از پایان مهلت ثبت نام و انصراف برخی از دانشجویان، انتظار میرفت که اینبار ابراهیم به دانشگاه راه یابد ولی در کمال تعجب دیده شد که اسامی تنی چند از ذخیرهها که رتبه آنها پایینتر از وی بود، اعلام گردید ولی از نام او نشانی نیست.
پس از آن، ابراهیم تلاش بسیاری کرد؛ اعتراض کتبی نوشت و جر و بحث زیادی کرد ولی به دلیل نفوذ صاحب منصبان آن زمان در آموزش عالی راه به جایی نبرد و حق او ضایع شد.
عدم موفقیت ابراهیم در ورود به دانشگاه نتوانست خللی در ارادة او به وجود آورد. در همان سال، پس از قبولی در امتحانات ورودی «دانشسرای تربیت معلم اصفهان» برای تحصیل عازم این شهر شد.
دو سال بعد، با اتمام تحصیل، به خدمت سربازی رفت؛ اگر چه راضی نبود زیر پرچم رژیمی که مخالف آن بود دو سال عمر گرانبهای خود را تلف سازد. بنا به گفته خودش، تلخترین دوران جوانی او همان دوران سربازی بود. در همین مدت توانست با برخی از جوانان روشنفکر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهی آشنا شود و به تعدادی از کتابهایی که از نظر ساواک و دولت آن روز ممنوعه به حساب میآمد، دست یابد. مطالعه آن کتابها که به طور مخفیانه و توسط برخی از دوستان برایش فراهم میشد، تاثیری عمیق و سازنده در روح و جان او گذاشت و به روشنایی اندیشهاش کمک شایانی کرد.
در سال 1356، پس از بازگشت به زادگاه و آغوش گرم و پرمهر خانواده، شغل معلمی را برگزید. او در روستاهای محروم و طاغوتزده مشغول تدریس شد و به تعلیم فرزندان این مرز و بوم همت گماشت. ابراهیم، در روزگار معلمی، با تعدادی از روحانیون متعهد و انقلابی آشنا شد و در اثر همنشینی با علمای اسلامی مبارز، با شخصیت ژرف حضرت امام خمینی(ره) آشنایی بیشتری پیدا کرد و نسبت به آن بزرگوار معرفتی عمیق در وجود خود ایجاد کرد.
هر روز آتش عشق به امام(ره) در کانون جانش شعلهور میشد. او سعی وافری داشت تا عشق و علاقه به امام(ره) را در محیط درس گسترش دهد و جان دانشآموزان را که ضمیرشان به صافی آب و آیینه بود، از عشق «روحالله» لبریز سازد.
او در خصوص امام(ره) و احکام مترقی اسلام همواره به بحث مینشست و دانشآموزان را به مطالعة کتابهای سودمند و روشنگر ترغیب مینمود. همین امر سبب شد که در چندین نوبت از طرف ساواک به او اخطار شد لکن روح سرکش و بیباک او به همة آن اخطارها بیتوجه و بیاعتنا بود. او هدف و راهش را بدون تزلزل و تشویش پی میگرفت و از تربیت شاگردان لحظهای غفلت نورزید.
با گسترده شدن امواج خروشان انقلاب، ابراهیم نیز فعالیتهای سیاسی خود را علنی کرد. حضور او در پیشاپیش صفوف تظاهرکنندگان و سفر به شهرهای اطراف برای دریافت و نشر اعلامیههای رهبر کبیر انقلاب و ضبط و تکثیر نوارهای سخنرانی ایشان و سایر پیشگامان انقلاب، خاطراتی نیست که به سادگی از اذهان مردم شهر و اعضاء خانواده و دوستانش محو شود.
وقتی انقلاب به ثمر رسید و اماکن اطلاعاتی ساواک شهرضا به دست مردم انقلابی فتح شد، پروندة سنگینی از ابراهیم به دست آمد. در این پرونده بیش از بیست گزارش و خبر مکتوب در تایید نقش فعال وی در صحنة تظاهرات و شورش علیه رژیم شاه به چشم میخورد که در صورت عدم پیروزی انقلاب، مجازات سنگینی برای او تدارک دیده میشد. تیمسار «ناجی»، فرمانده نظامی وقت اصفهان، دستور داده بود که هر جا او را دیدند با گلوله مورد هدف قرار بدهند.
ابراهیم پس از ابراز لیاقت در طول مبارزات و فعالیتها، چه قبل و چه پس از انقلاب اسلامی، در تشکیل سپاه پاسداران قمشه نیز نقش چشمگیری داشت. او عضویت در شورای فرماندهی سپاه پاسداران و مسؤولیت واحد روابط عمومی را به عهده گرفت و فعالیتهای خود را بعدی تازه بخشید.
به دنبال غائله کردستان، به شهرستان پاوه عزیمت کرد و مسؤولیت روابط عمومی سپاه آنجا را به عهده گرفت. پس از یک سال خدمت در کردستان، به همراه حاج احمد متوسلیان، به مکه مشرف شد.
با شهادت «ناصر کاظمی» به فرماندهی سپاه پاوه منصوب شد و تا آغاز جنگ تحمیلی در این سمت باقی ماند.
با شروع عملیات رمضان، در تاریخ 23/4/61 در منطقه شرق
بصره، فرماندهی تیپ 27 محمدرسولالله(ص) را به عهده گرفت و بعدها با ارتقاء این یگان به لشکر، تا زمان شهادتش، در سمت فرماندهی آن لشکر انجام وظیفه کرد.
در عملیات مسلمبنعقیل(ع) و محرم در سمت فرمانده قرارگاه ظفر، سلحشورانه با دشمن متجاوز جنگید. در عملیات والفجر مقدماتی، مسؤولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل: لشکر 27 حضرت رسول(ص)، لشکر 31 عاشورا، لشکر 5 نصر و تیپ 10 سیدالشهدا بود، به عهده گرفت.
سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشکر 27 تحت فرماندهی او در عملیات والفجر چهار و تصرف ارتفاعات کانی مانگا هرگز از خاطرهها محو نمیشود.
اوج حماسه آفرینی این سردار بزرگ در عملیات خیبر بود. در این مقطع، حاج همت تمام توان خود را به کار گرفت و در آخرین روزهای حیات دنیویاش، خواب و خوراک و هرگونه بهرة مادی از دنیا را برخود حرام کرد و با ایثار خون خود برگی خونین در تاریخ دفاع مقدس رقم زد.
سرانجام، فاتح خیبر -سردار بزرگ اسلام حاج محمدابراهیم همت- در تاریخ 17 اسفندماه سال 1362 در جزیره مجنون به دیدار معبود خویش شتافت و به جمع دوستان شهیدش ملحق شد. روحش شاد و یاد جاودانهاش گرامی باد.